رضا قلى خان ( هدايت )
66
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
واقع كشته دويم آنكه از اسم و فعل مركب كردد مانند دستكير و كرمفرما پامال و كمياب خدامترس و هيچمدان كسمخر و كسمكو سيّم آنكه از اسم و حرف تركيب يابد مثل دويم و سيّم جنكى و چنكى سندى و هندى باخبر و باهوش بىزر و بيسر و پيشهور و هنرور تشنه و كرسنه خدمتكار و كنهكار دريوزهكر و كوزهكر زورمند و دولتمند سوكوار و شرمسار غمناك و نمناك مهربان و پهلوان ناچار و ناهنجار چهارم آنكه از فعل و حرف مركب شود مانند بينا و دانا خريدار و كرفتار آفريدكار و آمرزكار ناتوان و ناياب دستور و هراسم صفت كه لفظ تر بدان لاحق كرد باسم تفضيل ناميده شود دلالت كند بر زيادت اتصاف چيزى بصفتى نسبت بغيرش و آن استعمال يابد يا بواسطه از چنان كه در اين زيد دانندتر است از بكر در اينجا زيد مفضّل و بكر مفضّل عليه دانندهتر اسم تفضيل است يا بمضاف شدن به طرف مفضّل عليه چنان كه در اين نثر خوى خوش نيكتر اعمال است و كاهى اسم تفضيل بنا بر ضرورت وزن از مفضّل عليه مؤخّر كردد چنان كه در اين قول سعدى سك از مردم مردمآزار به يعنى سك بهتر است از مردم مردمآزار و كاهى مفضّل عليه بجهة اختصار بر قرينه علمش حذف كرده شود چنان كه در اين نثر خدا بزركتر است يعنى بزركتر است از همه بينش سيّم [ در بيان اسم نكره و معرفه ] در بيان اسم نكره و معرفه نكره اسمى است كه موضوع بود براى چيزى كه نزد متكلّم و مخاطب معهود و معيّن نباشد مثل مرد و زن درخت و چمن و معرفه اسمى است كه موضوع بود براى چيزى كه نزديك متكلم و مخاطب معهود و معيّن باشد و آن بر پنج قسم است اوّل ضمير و اين عبارت است از اسمى كه دال بود بر ذات متكلم يا متكلّم يا مخاطب يا غايب و آن در تلفظ اكر حاجت اتّصال ما قبل ندارد بضمير منفصل موسوم كردد و اكر محتاج اتّصال ما قبل باشد بضمير متصّل ناميده شود و بنا بر هريكى از ضمير منفصل و متصّل باعتبار وحدت و جمعيّت مدلولش بشش لفظ مقرّر است و من جمله شش لفظ ضمير منفصل من براى واحد متكلّم و ما براى جمع آن يعنى براى متكلم مع الغير و تو براى واحد مخاطب و شما براى جمع مخاطب واو براى واحد غايب و ايشان براى جمع غايب موضوع است و بجاى ما و شما در اشعار متقدّمين لفظ مان و تان نيز وارد است و استعمال لفظ او شان بجاى ايشان اكرچه صحيح بود ليكن مستحسن نباشد و لفظ شان مخفّف ايشان است و بضرورت بجاى او استعمال لفظ وى كه مخصوص بروزمرّه تورانيان است جايز بود سعدى فرمايد در خرّمى بر سرائى بهبند * كه بانك زن از وى برآيد بلند نوعى كويد شب از مطرب كه دل خوش باد ويرا * شنيدم ناله جانسوز نى را ظاهر است كه لفظ او در شعر اوّل بجهة عدم سقوط همزه مخلّ فصاحت و در ثانى مانع قافيه بود و لا بدّ است بنا بر هر ضمير غايب كه مرجعش يعنى هرچه كه آن ضمير بسويش رجوع كند بر آن مقدّم باشد در لفظ چنان كه در اين نثر زيد و برادر او هر دو آمدند يا در زهن چنان كه در اين قول سرخوش نيست در موزونى قامت كسى همتاى او مصرع ديكر ندارد مصرع بالاى او و هر ضمير منفصل غايب بحسب اصل همه جا در ذوى العقول مستعمل است مكر ببعضى اشعار استادان در غير ذوى العقول هم استعمال يافته شايد كه براى رعايت وزن روا داشته باشند چنان كه در اين قول صايب كفتار تو شهديست كه جانها مكس اوست * رفتار تو سيلى است كه دل خار و خس او است و در اين قول طغرا كه به حمد كفته بيادش عندليبان نغمهپرداز * بود منقارشان مضراب يك ساز و چون يكى از حرف ازو و به او بر و در بر لفظ او داخل كردد استعمالش در غير ذوى العقول همه جا بالاتفاق جايز بود و همچنين است استعمال لفظ وى و هر ضمير باعتبار تركيب از سه حال خالى نباشد يا فاعل افتد يا مفعول يا مضاف اليه و در حالت اوّل بضمير فاعل و در دويّم بضمير مفعول و در سيّم بضمير مضاف اليه ناميده شود ليكن در حالت مفعولى بودن را علامت مفعول در آخر آن لازم است مثال ضمير فاعل من آمدم و تو رفتى در اينجا ميم ساكن درآمدم علامت صيغه واحد متكلّم و ياى معروف در رفتى علامت صيغه واحد مخاطب است نه فاعل فعل مثال ضمير مفعول رنجانيدند مرا و ترا در اصل لفظ مرا من را و تو را بود نون از اول و واو از ثانى بنا بر تخفيف حذف نموده شد و همان لفظين مخففّين مستعمل جمهور هستند مثال ضمير مضاف اليه